هزاردستان چمن
Thursday, May 22, 2008
زن چه بنویسد؟


















بعد از مدتها شروع به وبلاگ خوانی مبسوط کردم. میان بحث های جورواجور یکی بحث مربوط به زنها و اینکه بالاخره راجع به چی حرف بزنند یا اینکه اصلا بزنند یا نزنند توجهم را جلب کرد. گویا دو دسته بودند، یک دسته می گفتند نزنند چون منافی عفت است و گروه دیگر می گفتند که بزنند چون تن زن فکر زن است و شبیه این. اول از موضع شخصی خودم بگویم که بطور اتفاقی -کاملا اتفاقی-من با گروه "از تن شان حرف بزنند" هستم. تاکید می کنم اتفاقی چون نژاد و فرهنگ و اعتقادات شخصی و تاریخچه ی زندگی ام ... منجر به این شده که اکثر اینها را هم ما خودمان انتخاب نمی کنیم.
چیزی که هر دوی این دو گروه که اتفاقا در دو طرف قطر یک دایره هم هستند تعریف نکرده بودند کلمه ی "زن "بود. این "زن" بالاخره کی هست که فکرش تن اش است یا تن اش عیب است و از ان سخن نبردن اش به؟ والله من که یاد ان ترانه ی نگو زن همه چیم زن زن زن افتاده بودم. از شوخی گذشته در این بحث ها یک خاصیت بیولوژیکی با یک خاصیت جامعه-شناسانه (نمی دانم چه کلمه ای بکار ببرم) اشتباه گرفته می شود. تنها در نظر گرفتن جنسیت بی در نظر گرفتن نژاد، طبقه ی اجتماعی، فرهنگ، تاریخچه ی فردی، اعتقادات و ... تعمیم دادن یک خصیصه ی بیولوژیکی به جامعه شناختی(؟) است. در واقع شکست فمینیست های "غربی" در همین موضوع است که تفاوت های فرهنگی، اعتقادات و تاریخچه های فردی را در کتاب هایی که برای زنان مثلا "خاورمیانه ای" می نویسند در نظر نمی گیرند تقریبا شبیه همان چیزی که لیلا احمد از ان به عنوان فمینیست امپریالیستی یاد می کند. نگاه کردن از دریچه ی اعتقادات و طبقه ی اجتماعی خود به مسایل زنان و تعمیم دادن راه حل مشکلات به جامعه ی همه ی زنها یک شوخی بی سر وته است. خلاصه اینکه زنها باید از چی بنویسند به صلاح-دید فردی شان و تاریخچه ی زندگی شان بستگی دارد و چون این تقریبا یک دوم ادمها که طبق فقط و فقط یک خاصیت بیولوژیکی زن شناخته می شوند از نژاد و فرهنگ و اعتقادات شخصی و ... متفاوتی برخوردارند بهتر است که کسی برایشان نسخه پیچی نکند. والسلام.

در این شرایط تهدید ایران به جنگ و نبود یا کمیود نان و برنج که نتیجه ی مستقیم جنگ امریکا در عراق و افغانستان است همه ی فمینیست ها از نژاد و طبقه های اجتماعی مختلف می توانند گرد چند چیز جمع بشوند: ضد استعمار، امپریالیسم و نژاد پرستی بودن و گرنه محال است که ما این خانم نازنین عکس بالا را که می گفت از چهار صبح در مسجد منتظر اذان می ماند که نمازش را اول وقت بخواند به اینکه معادله ی قدرت را با از تن اش نوشتن برهم بریزد قانع کنیم.
Wednesday, May 21, 2008
سیگار کشیدن روی بالهای هواپیما
تو هواپیما نشسته بودم. ردیف روبرو سه تا دختر نشسته بودند و من هم حواسم بهشان بود و نگاهشان می کردم. دختری که وسط شان نشسته بود دو سه بار رفت روی بال هواپیما (که سه چهار پله هم داشت) ایستاد که سیگار بکشد. این قسمت اش به نظر همه ی مسافرها و دوستاش عادی بود چون اجازه نداشت داخل هواپیما سیگار بکشد مجبود بود که برود روی بال هواپیما بایستد. اما من دلم براش شور می زد. دختری که سمت پنجره نشسته بود موهای قرمز رنگی داشت و کک و مک بامزه ای هم روی گونه هایش بود و کمی هم توپولو بود. هرازچندی سرش را روی پشتی صندلی جلویی می گذاشت و به سمت من نگاه می کرد. دلم برای دختر وسطی که روی بالهای هواپیما مشغول سیگار کشیدن بود شور می زد. اما دوستانش ارام به نظر می امدند. اینبار خیلی طول کشید و دختره برنگشت. دختر کنار پنجره رفت که ببیند برای چی اینهمه طول کشیده و دید که دوستش انجا نیست. یک نفر تو هواپیما اعلام کرد که یک نفر خودش را پرت کرده و خودکشی کرده و ما اضطراری فرود می اییم. من برای دختره که خودکشی کرده بود گریه می کردم. بغل دستی ام گفت که تو که نمی شناختی اش. بهش گفتم همین چند لحظه ی پیش زنده بود دیدم که حرکت می کرد و جان داشت. بعد از خواب بیدار شدم.
Thursday, May 15, 2008
یک شعر از نعامی شیهاب
یک شعر از نعامی شیهاب از کتاب کلمه ها زیر کلمه ها برای رفع سردردم ترجمه کردم که برای اینکه چیزی پست کرده باشم تصمیم گرفتم اینجا کپی اش کنم. زندگی نامه و اسم کتابهایش را اینجا نوشته. شعرهایش عمیق و همزمان ارام اند. دوستش دارم:
بهشت پدربزرگ

پدربزرگم می گفت که یک انتخاب بیشتر ندارم
می گفت بالا یا پایین. بالا یا پایین.
هیچ وقت از شرق یا غرب اسمی نمی برد.

پدربزرگم روزنامه ها را کنار تختش جمع می کرد
و سالها بعد که کهنه می شدند می خواندشان
حتی اخبار اب و هوا را هم نگاه می کرد.

مادربزرگم از پدربزرگم می ترسید
هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم
وقتی پدربزرگم خروپف می کرد،
مادربزرگم روی پنجه ی پایش راه می رفت
و کمتر پیش می امد که با پدربزرگم مخالفت کند.

مادربزرگم را دوست داشتم چون به من شیرینی می داد
و می گذاشت که به صدای اقیانوس توی صدفش گوش کنم
مادربزرگم دوستم داشت باوجودیکه پدر من یک عرب مسلمان بود.

فکر کنم پدربزرگم هم دوستم داشت
اما نمی دانست با مسلمان بودن بابام چه کار کند
قبل از مردنش برای من نامه ای نوشت.

"شنیدم که در رشته ی دین درس می خوانی
اینطوری است که مردم گیج و ویج می شوند
با زندگی ات ساده تا کن. بالا یا پایین."