یک شعر از نعامی شیهاب از کتاب کلمه ها زیر کلمه ها برای رفع سردردم ترجمه کردم که برای اینکه چیزی پست کرده باشم تصمیم گرفتم اینجا کپی اش کنم. زندگی نامه و اسم کتابهایش را
اینجا نوشته. شعرهایش عمیق و همزمان ارام اند. دوستش دارم:
بهشت پدربزرگ
پدربزرگم می گفت که یک انتخاب بیشتر ندارم
می گفت بالا یا پایین. بالا یا پایین.
هیچ وقت از شرق یا غرب اسمی نمی برد.
پدربزرگم روزنامه ها را کنار تختش جمع می کرد
و سالها بعد که کهنه می شدند می خواندشان
حتی اخبار اب و هوا را هم نگاه می کرد.
مادربزرگم از پدربزرگم می ترسید
هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم
وقتی پدربزرگم خروپف می کرد،
مادربزرگم روی پنجه ی پایش راه می رفت
و کمتر پیش می امد که با پدربزرگم مخالفت کند.
مادربزرگم را دوست داشتم چون به من شیرینی می داد
و می گذاشت که به صدای اقیانوس توی صدفش گوش کنم
مادربزرگم دوستم داشت باوجودیکه پدر من یک عرب مسلمان بود.
فکر کنم پدربزرگم هم دوستم داشت
اما نمی دانست با مسلمان بودن بابام چه کار کند
قبل از مردنش برای من نامه ای نوشت.
"شنیدم که در رشته ی دین درس می خوانی
اینطوری است که مردم گیج و ویج می شوند
با زندگی ات ساده تا کن. بالا یا پایین."